|
داش فاضل هستی؟؟!
قطرات اشکمبرگ ریزان در خزان یار درنبود من غم مهمان اه دوری سر درد ها دلش سفره ای خرگوشهابرسران اشکهایش رگبار مرگ دستانم ز برخوردش حوض خون تنورش داغ و دلم لرزان دلم زبی تابی اش بی گریز! (دیگر تنهایت نمی گزارم ای عزیز!) لب سوزان زانو غم به اغوش گرفته می خوانم برایت دوستت دارم!!!!!!!!!!
یه وقت نری تنهام بزاری قاصدک منو تو حسرت جا بزاری عروسک بهم بگی دوسم نداری قاصدک من همون عاشق دل باختم یادت!؟ بهم بگو دوسم داری قاصدک! الان بهار بیا پیشم قاصدک من همین جا منتظر بادم غزیزم بیا پیشم بهم بگو دوسم داری ملوسک نری از پیشم که بی تو می لرزم قاصدک
این منم دخترکی زیبا رو که به هرجا نگرم رنگ زیبای خدارا بینم ان خدایی که مالک من است وتمام همچنان خداوند یکتاست نگاهش پرنور وپاک اسمانش ابی ودران پرندگان پرواز! دریایش وسیع ودرامواجش چشمانی باز! غروب افتابش در بی کرانی اش بی همتا این منم دخترکی زیبا رو که به هر جا نگرم رنگ زیبای خدا را بینم با نگاهم می گویم برایت از سختی سنگ و اشکهای اغشته به خونش به لطف پروردگار یزدان این همه اسایش و ارامش همه ازان خدای یکتاست ان جنگل های انبوه سر به فلک زده و چه چه مسافران تازه دم زده نشان از یکدلی نعمت هاست این منم که سخن بر دل دارم من همان دخترکم که به هر جا نگرم رنگ زیبای خدا را بینم پس تو ای ادمک زنجیری یک دل باش . قادک در دست با من قاصدک بی پر همره این پرتو لذت بخش بنگر به این زیبایی که همه از لطف ازلی است سبز سبز باشین
این منم دخترکی زیبار و که به هرجا نگرم رنگ زیبای خدارا بینم به یادم باش ای نامی حق سلام برو بچ ناناس!به امیدش می ایم به سراغتان تا با یکدیگر بسازیم اسمان را(: سبز باشین و پایدار
دارم از دلتنگی می میرم.نمی خوای منو ببخشی؟ تو که اینقدر دلسنگ و نا مهربون نبودی.تو که میگفتی بخاطر من غرورت رو هم شکستی،همه چی دادی. یادته؟ میگفتی:می دونی من چه حرفایی می شنوم اما به خاطر تو همش رو تحمل میکنم. حالا نمی خوای بخاطر من یه کوچولو مهربون بشی؟ نمی خوای بگی بخشیدمت؟ ای باد،قطره های باران و ای قاصدک ها شماها که میرین پیشش بهش بگین دارم از دوریش دق میکنم.بگین دیگه نمی تونم بدون اون بخندم ، بگین دلم برای صداش تنگ شده و تو یه کلام بهش بگین خیلی دوسش دارم.
امروز واقعا فهمیدم که بهت نیاز دارم . امروز واقعا فهمیدم که چقدر دوست دارم.وای که چقدر تنهایی سخته.دلم برات خیلی تنگ شده.اما خوب چیکار کنم؟یعنی چیکار می تونم بکنم؟ فقط واسم یه کاغذ و قلم مونده که تنها همدم من توی تنهایی هام هستن.وقتی از نبودن تو دلم می گیره تنها کاری که می تونم بکنم اینه که به دفتر خاطراتم پناه ببرم.با خوندن خاطره هامون آتیش میگیرم،حسرت می خورم و وقتی می بینم دیگه چاره ای ندارم دستم رو به قلم می برم و چند خطی از ای کاش های ذهنم رو می نویسم. ای کاش زمان به عقب بر می گشت ای کاش پیشه من بودی ای کاش واسه همیشه پیشم می موندی ای کاش تنهات نمی ذاشتم ای کاش بهت می گفتم چقدر دوست دارم ای کاش . . . . . .
کجایی تو؟ نه جواب تلفن هامو می دی نه جواب پیام هامو می دی. نمی گی من چه جوابی به دلم بدم؟ وقتی اون تو رو از من می خواد من چی بهش بگم؟ بگم کجایی؟کی میای؟ اصلا امیدی هست که بر گردی یا نه؟ دلم خیلی چشم انتظاره.هرچی به دلم میگم اون دیگه رفت باورش نمی شه. آخه این دلم به خودت وصدات و خنده هات عادت کرده بود. هر شب از من سراغت رو می گیره. تو که دیگه جواب منو نمی دی.از دستم خیلی عصبانی هستی.آره میدونم. اما به بارون قسم که کار درستی کردم. هرچند تنهایی و دوری از تو برام خیلی سخته و دلم اصلا نمی تونه طاقت بیاره. با تمام توانایی که تو وجودم هست اسمتو فریاد می زنم شاید صدام یه گوشت رسید و جوابمو دادی. اگه واقعا راسته که میگن دل به دل راه داره پس چرا دله تو صدای هق هق دله منو نمی شنوه؟ چرا جوابشو نمی ده؟
دستام توی دستات می خوام قفس بسازم واسه این دل نمورم همه چی هست و تو نیستی واسه کی زنده بمونم به خدا دوست می دارم ای گل ناز قشنگم یه قفس پراز سیاهی یادی ازروزجوونی مزه ی شیرین اه و می شه رو کمربند هم دید می دونم دوست می دارم اما این دلم نمی گه که بی تو نمی تونه بسازه یه جوونه یه قفس پراز تلخی دیدار واسه اون روزای وحشت وحشت از نبود یادت واسه اون نفس بریدم حالا من یه قفس دارم قلبم واونجا میزارم توی این تنهایی ها عنکبوت تنها یار دیگه من طاقت ندارم می رم و راحت می خوابم دیگه من یادی ندارم دیگه من دوست ندارم ای گل ناز قشنگم فاطی بگوریD:
افسانه عشق
تپه های شنی با وزش باد جا به جا می شوندولی...صحرا همیشه صحرا باقی می ماند... این است افسانه عشق!!!!! كوچه بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم ، خيره به دنبال تو گشتم ، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم . در نهانخانه ي جانم ، گل ياد تو ، درخشيد باغ صد خاطره خنديد ، عطر صد خاطره پيچيد : يادن آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم . تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت . من همه ، محو تماشاي نگاهت . آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ي ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد : تو يه من گفتي : - « از اين عشق حذر كن ! لحظه اي چند بر اين آب نظز كن ، آب ، آيينه ي عشق گذران است . تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا ، كه دلت با دگران است ! تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن ! » با تو گفتم : « حذر از عشق !؟ - ندانم سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم ، نتوانم ! روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد ، چون كبوتر ، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي ، من نه زميدم ، نه گسستم ... » باز گفتم كه : « تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! » اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ، ناله ي تلخي زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد ، ماه بر عشق تو خنديد ! يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم . رفت در ظلمت غم ، آن شب و شب هاي دگر هم ، نه گرفتي دگر از عشق آزرده خبر هم ، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
In the name of god If only we were never separated from each other ,you and i. چه خوبه همیشه ما با هم باشیم Together we stand against all sorrow ,you and i. من و تو دشمن درد و غم باشیم Our hopeful hearts would outrage grief , چه خوبه دلامون از امید پره Forcing it to flee in brief . غم داره از من و تو دل می بره I am happy in you , you in me من با تو خوشم ،تو خوشی با دل من Together we’ll defeat all sorrow از دست من وتو غصه ها خسته می شن به یادت همیشه خوشم!پس یاد کن مرا تا شاد باشی.
سلام به برو بچ دعا گو!دارم دیوونه می شم؟! ماشین ذهنم پاک زده جاده خاکی و لب پرد گاه ترمز کشیده فردا قرار بود بنمش اما................ اخ که دارم دیوونه می شم!!!(البته دینگ ام عالمی داره واس خودش) اما خدا نصیب هیچ کس نکنه به امید خدا برام دعا کنید ببینمش ببویمش ببوسمش....... خدا جنممممممممممممممممممممممم دوست دارم! خودت نگهداش باش سبز من کوجایی گه جانم به فدایش شود!
اسمان قلبم توسط ستاره ها به اذین کشیده شده بود.لبخند مهمان دل پژمرده ام ببود. یاد هیچ یک از خاطرات تلخ مرا غمگین نمی کرد.اما در یک چشم بر هم زدن ضیافت الهیم از بین فت! زیرا دیگر حضور افتاب ر احساس نمی کردم نمی توانستم باور کنم افتاب د ضیافت الهیم حضور ندارد!!! انقدر سرگرم بازیگوشی های بچه گانه خود شدم و همراه ستارگان به کهکشانهای بی چراغ و بی هدف سفر کردم که یادم رفت وجودم از افتاب سر چشمه میگیرد و نبودش به معنی مرگ من است.ان لحظه از وجودم شرمگین شدم. {ای کاش ما ادمیان می توانستیم تا زمانی که عزیزی را داریم برایش تب کنیم و اشویه اش دهیم و به بهانه جویا شدن حالش با ساندس و کموت به دیدنش برویم و یک بوس از ان لبانش سوغات بر داریم نه انکه بعد از مرگش برای ابراز ناراحتی با یک بسته خرما سر مزارش برویم و فاتحه بخوانیمو حسرت گذشته را به جای خرما بخوریم} من و سبز فرا موش نشیم
چشمانم فریاد سر می دادند و لبانم همچون افتاب داغ شده بودند. تمام اعضای بدنم اشک می ریختند. هیچ حال خود را نمی فهمیدم!احساس سبکی وتازگی می کردم!؟ احساسی غیر قابل تصور دارم فقط می توانم بگویم انگار تازه متولد شده بودم؟! چشمانم را برای لحظه ای باز کردم خودرا میان ابر ها یافتم.... افتاب را در اغوش گرفتم و بوسه ای بر گونه هایش کاشتم و دوباره خوابیدم.
|
About![]()
من دختری ازادم
Home
|