تبليغاتX
سرنوشت و از نو نوشتم

سرنوشت و از نو نوشتم

همسفرم باش تا باهم به اعماق دل انانی سفر کنیم که دوستمان ندارند

سلامي دير اما گرم...


    سلام به همه ...

 مي دونم كمي ديره اما ماهي و هر وقتت از آب بگيري تازه است.                    

              سال نو مبارك

   

  دعا مي كنم براي همتون سال ارزوها باشه!


   امروز روزه دومي كه بايد صبح زود بيدار شين و برين مدرسه

    

              (البته اونايي كه مثل من محصل هستند) 


  اما همين صبح زود بيدار شدن خودش يه حالي داره:-)




+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط فاطیما  | 

اميد
زيرآسمون سياه كنار يه گل كوچولو ياس دراز كشيدم،حالم

خوش نيست صبح كه مدرسه بودم اسمم براي راهيان نور

(شلمچه)در نيومد!حالم بد جوري گرفته امابه خودم ميگم

اشكالي نداره حتما مصلحتي بوده!اما خدا جونم مي ترسم

مي ترسم ازاينكه گناهي كرده باشم كه حالا با نرفتن به

شلمچه بايد پسش بدم.

يادم افتاد كه 6ماه ضريح امام رضارو نديدم داغ دلم تازه شد

ديگه نتونستم جولو خودم و بگيرم تو گناه كار بودنم شك نداشتم

چشام پر شد از مرواريداي كدر،بلند شدم و نشستم سرم و

گذاشتم روي پاهام كمكم صداي هق هقم بلند تر شد طوري

كه استيناي لباسم خيس خيس شد واقعا براي خودم متاسف بودم،

توحالو هواي خودم بودم كه يه دفه ديدم يكي صدام مي كنه برگشتم

ديدم گل ياسم زير اشكام داره خف مي شه با التماس خواست تا

آروم بگيرم بهش گفتم چه جوري اروم بگيرم قلبم و با كارام سياه كردم

اون وقت مي گي از دست خودم شاكي نباشم...؟

گل ياسم سرش و بالا كردو يه نگاه به آسمون انداخت گفت نگاه كن ستاره ها دارن بهت چشمك مي زنن منم با تعجب نگاه كردم قبل

از اينكه چيزي بگم گفت اونا دارن مي گن واسه جبران وقت هست

غصه خوردن فايده نداره!

يه آه بلند كشيدم و دراز كشيدم و نگاهم و دوختم به آسمون و

شروع كردم به خيال بافي... .


+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط فاطیما  | 

سرخي آفتاب

سرخي آفتاب

توي يه بعد از ظهر باروني كنار يه ديوار نشستم،سايه سردش رو

سرم سنگيني مي كرد!تعادلم و از دست دادم نمي دونم كجاي

ذهنم در حال قدم زدن بودم نگاهم به پنجره اي كه هر لحظه خيس تر

مي شد ،بود كم كم داشت غروب مي شد، توي يه روياي شيرين با

ارزوهام دست در دست زير بارون قدم مي زدم كه يه دفعه طوفان شد

و شاخه درخت كنار خونمون محكم خورد به پنجره اتاقم از ترسم

نفهميدم چي شد فقط جيغ كشيدم اما صدام در نمي اومد چون از

پشت پنجره سرخي افتاب و ديدم...


+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط فاطیما  |